bgsound src="http://us.f13.yahoofs.com/bc/45af8e8e_137b5/bc/yalda/06+-+Track+6.mp3?bf7hkVJBea8KZ7vI"loop="-1"

 
بانوي شبگرد
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
روزی در همین نزدیکی‌ها...

جا مانده ام ؛ درست مثل گلی خشکیده براوراق کتابی. جدایی ام را ازین روزگار باور دارم ؛ اما نمی دانم وصله‌ی کدام سرزمین و کدام روزگارم؟ این نگاههای خالی از جنس چشمان نگران من نیستند.اینان مرا نمی‌دانند؛ اینان.....

پس از مرگم مرا بسیار به خاطر خواهند آورد ؛ درقهقهه ی خنده‌هایشان؛ در ناگزیری اندوهشان و در اوج دلواپسی‌های ناشناخته‌شان. امیدی به ماندن ندارم ؛ اما کسی از من نمی‌پرسد هدیه‌ای به این عظمت را پذیرایم آیا؟

سهمی از خویش را می نویسم که پس از مرگم بدانند می‌دانستم این غریبگی‌را ؟ می‌دانستم این همه نفس های سنگین را که از فرسایش ذهن تنهایم مدد می گیرند.پلک می بندم بر تمامن نگاههای کودکانه‌یی که گاه به گاه در ضمیرم قابشان می کنم ؛ اینها تنها یادگاری اند که از زمین با خود خواهم برد؛ ایمان دارم روزی در همین نزدیکی ها من نیز خواهم رفت!


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸ - بانو |لینک به نوشته

چند شعر.....

نمی‌دانستم

که برجای پای تو

سبزه خواهد روئید

و گل خواهد کرد

اگر می‌دانستم

بیشتر تو را یرگردان

می خواستم.

....................................

شاید با کلمات است

که به سوی مرگ می‌رویم

پس چرا حرف خوب

بوی ابدیت می‌دهد

و از نوشتن به خود نوید جاودانی شدن

می‌دهیم.

..........................................

تو برآبها

می رفتی

چون گلی که

تمام شده باشد

یا چون آرزوی

ناتمام.

شاعر: بیژن جلالی.


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ - بانو |لینک به نوشته

شاید....

نمی دانم چرا؟اما هرگز از تو نترسیدم. کودک که بودم برایم کمی غریبه بودی اما روزها که گذشت.....دلم می خواست نه آنقدر خشمگین باشی که بترسانی ام و نه آنگونه مهربان که گستاخ شوم در برابرت. صبور و استوار منتظرم بودی ؛ همیشه منتظرم بودی و اکنون نیز.....و حالا چنان دچار خویشم ساخته‌ای که گاه از یاد می‌برم تو را به نام بخوانم.شده‌ای شبیه همزادی که تمام لحظه‌هایم در نگاه او ورق می‌خورد ؛ حتی شده گاهی دستت را بگیرم ؛ تنهایی‌ات غمگینم کند؛ چشم در چشم تو بگریم و سوالهایم را ردیف کنم در برابر بزرگی‌ات....نمی دانم شاید درست نبود .....شاید نباید این همه زمینی ات می‌کردم...شاید.............


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ - بانو |لینک به نوشته

به رسم همیشه.

دلم به رسم همیشه گرفته؛ می اندیشم به مرگ و به نزدیکی‌اش ؛ اما حرف ها دارم برای گفتن؛ حرف هایی که سالهاست به جبر روزگار نمی توان گفت و شاید......

چرا این همه سخت است لب به سخن گشودن و گفتن از خویش؛ از زندگی و از آنچه نمی پسندیمش.عادت کرده ایم به سلام وخداحافظی تکراری و فکر و خیال‌های بی‌کلام.....چرا سختمان است صمیمی باشیم با خویش و دیگران...

حرف‌های نگفته؛ بغض های فرو خورده؛ اشک های نریخته رسوب کرده‌اند در حنجره‌ام .می اندیشم این بار برای قلب کوچک من بسیار سنگین است....اما یادم نبود غروری پوشالی هست که هر وقت خواستم می‌شود آوار کرد روی این همه غربت و دلتنگی...بگذریم...هنوز در آسمان صدای پرنده می‌آید....شاید بشود بال و پری زد....


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ - بانو |لینک به نوشته

تقدیم به آشنایی که همیشه منت دار مهربانی او بودم و خواهم بود!

تو بی مضایقه خوبی

تو جمع شاپره ها را به شبنم سحری

_ پیاله‌های تو از لاله -

میهمان کردی.

تو بام های گلی را به جادویی هر صبح

طلای خام زدی ؛ رنگ زعفران کردی.

تو لفظ ها ؛ این لفظ های خاکی را

- که سکه‌اند ولی از رواج افتاده -

همه نثار گدایان و عاشقان کردی.

غروب بدرقه ؛ دنیا زهرچه خالی بود

و ماه - سائل پیری ؛ عصازنان گفتی

که از زیارت اهل قبور بر می‌گشت -

غروب بدرقه ؛ غم بود در برابر من

و شعله‌های شقایق که در سراسر دشت

تو گریه کردی ؛ آرام روی شانه‌های من

و ماه ؛ خسته از راه برگشته

به سر کشید لحاف هزارپاره‌ی ابر

تو گریه کردی و نفرین به آسمان کردی

تو بی مضایقه خوبی

که عمر بر سر این کهنه داستان کردی

درآن حصار گیاهی

- اگرچه پرگل یاس -

چه لحظه‌های تباهی برمن و تو گذشت

به رشد ساکت هر ساقه گوش می دادیم....

تو بی‌مضایقه خوبی

تو قلب غم زده ات را زمن نهان کردی

و آن حصار گیاهی - بلند و بالنده -

به یک اشاره‌ی پائیز مضمحل گردید...

حصار کاغذی اما

- که قلعه ی جادوست -

هنوز با من و توست

تو بی مضایقه خوبی

که بامنی ای دوست!

شاعر: منوچهر نیستانی.

..................................................................................................................

١. روزهاست که نا مهربانم با بسیاری که عزیزم می دارند..... هرروز که این فصل  سپید نزدیک تر می‌شود به من ؛جای خالی یک عزیز ذهنم را می آشوبد و یخ می‌کند مهربانی ام.

٢. ببخش!


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ - بانو |لینک به نوشته

دلالت

باران

بهاران را

جدی نمی گیرد

چشمان من

خیل غباران را

هرچند

از جاده های شسته رفته

از این خیابانهای قیراندود

دیگر غباری برنخواهد خاست

هرچند

با آفتاب رنگ و رو رفته

از روی این دریای سرب و دود

هرگز بخاری برنخواهد خاست

اما

حتی سواد هر غباری نیز

درچشم من دیگر

معنای دیدار سواری نیست

این چشمها

از من دلیل تازه می خواهند!

شاعر: قیصر امین پور


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸ - بانو |لینک به نوشته

برای آشنا!

شانه‌ات را دیر آوردی، سرم را باد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

آه ای گنجشک‌های مضطرب شرمنده ام

لانه ی برشاخه های لاغرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند

نیمم آتش سوخت؛ نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا

بیت‌های روشن شعله ورم را باد برد

با همین نیمه؛ همین معمولی ساده بساز

دیرکردی ؛ نیمه‌ی عاشقترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را واکنم عمرم گذشت

وانشد....بدتر از آن بال و پرم را...

شاعر: حامد عسگری

.................................................................................................................

١. روزهاست چشم به راه یک سلام صمیمی ام.

٢.خودمان را به بیراهه نزنیم ؛ تکه های فاصله آنقدر انبوه است که دلم آشوب می‌شود از مرور جابه جایشان.

٣.این غرور پوشالی فرزند لجاجتی کودکانه بود با دلم ؛ با دلت.......

۴.مسافرم این روزها بی آنکه بخواهم....


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸ - بانو |لینک به نوشته

چندجمعه می گذرد؟

فدای نگاه غریبت!

.

.

در مقدم او بیا خیابان باشیم

چون قامت کوچه ها چراغان باشیم

صبح است بیا به سمت خورشید رُخش

همچون گل آفتابگردان باشیم.

شاعر: سعید بیابانکی.


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ - بانو |لینک به نوشته

تردید

نشانه ها جزء جدایی ناپذیر ذهن آشفته ام شده‌اند و من در هراس از نرسیدن مدام قدم سست می کنم در این بیراهه‌ی زندگی.

از کجا آغازیده ام این هستی بی تردید را ؛ به کدام دل آویخته‌ام این همه تنهایی را ؟ نمی دانم!

می دانی! پیش تر ها آدم ها را با نگاهم میزبان بودم؛ اما کسی این روزها نمی بیندم و من چشم بر خود می بندم ؛ چیزهایی هست که وامی داردم به گریستن ؛ ریزشی مدام در خویش بی‌هیچ صدای شکستنی و من در حسرتی همیشه به امید روزهای آفتابی ام.

می‌دانی! دلتنگی این روزها بی‌دلیل نیست. هر روز و هر روز در سکوت مبهم خویش به پیرامونی می‌اندیشم که احساسم را به اسارت خویش درآورده است و دیگر از آزادی تپش های قلبم خبری نیست. چیزی در انحنای قلب کوچکم پیله می‌بندد و من می‌ترسم از اندیشه های ناخوانده؛ من واهمه دارم از چشم‌های بی سویی که رفتن را نوید می دهد!

می دانی! پریشانیم از هجوم این همه تردید؛ از غیبت این همه یقین است.

دست می‌سایم به روحی که روزگاری تو را می‌جست و اکنون تن به این بیهودگی زمینی داده است.

یاریم کن!


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ - بانو |لینک به نوشته

گل کاغذی

گل کاغذی هم که باشد ؛ زیباست‌ ؛حتی برمتن پارچه هم که بنشیند دل از تو می رباید و چنان مسحورت می‌کند که به تحسین زیبایی ‌اش می نشینی ؛ اما خار را حتی اگر به رنگ بیالایی و نام گل خشک هم که بر او نهی عاری از ذات زیبایی است.

سوالی دارم:چقدر مطمئنیم به تعریف زیبایی و چه اندازه باور داریم که زشتی زائده‌ای از اندیشه ناتوان ما نیست؟


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸ - بانو |لینک به نوشته